با پسرک در خانه پدری بالا بلندی بازی میکنیم در حین بدو بدویمان میرسم به درپوش کنتور آب شوکه میشوم انگار بدون اغراق همین چند روز پیش بود اینجا بالا بلندی بازی میکردیم و جرزنی امان سر اینکه درپوش هم جزو بالاها هست ...
چقدر زود میگذرد.
پسرکم حالا چهار سال و نیمه است، زیاد میفهمد قد یک پسر چهار سال و نیمه و من فکر میکنم یک آدم بزرگ کوچولو کنارم دارم، همانطور که فکر میکردم دوسالگی یک آدم بزرگ کوچولو کنارم هست.
میدانم این روزها را باید نفس بکشم همین روزها که پسرک میگوید عاشقم هست همین روزها که به من میگوید من را از بدو تولدش دوست نداشته است!! همین روزها که در راستای صحبت من که میگویم بچه زیاد خوب است میگوید نه به بچه زیاد که نمیتوانی برسی بچه باید کم باشد که بتوان بهش رسید!! همین روزهاییکه عاشقانه برادرش را دوست دارد و تا کاری میکند میگوید بچه است دیگر بچه همین است*!
فکر میکنم بحران چهار سال و نیمگی را رد کردیم. روزهای خوبیست. دوستشان داریم ...
* اوضاع اینقدر هم گل و بلبل نیست!
